schiefgehen
خراب شدن، طبق برنامه پیش نرفتن، ناموفق بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
طبق برنامه پیش نرفتن و با شکست مواجه شدن یک نقشه، کار یا رویداد.
- Leider ist der ganze Plan schiefgegangen.متاسفانه کل نقشه خراب شد.
- Ich befürchte, dass das Projekt schiefgehen wird.می ترسم که پروژه با شکست مواجه شود.