schiefgehen

Aussprache: /ˈʃiːfˌɡeːən/
Wortzerlegung: schief·ge·hen
فعل

خراب شدن، طبق برنامه پیش نرفتن

Bedeutungen

1 (بدون مفعول)

طبق برنامه پیش نرفتن و با شکست مواجه شدن یک نقشه یا کار

  • Der Plan ist leider völlig schiefgegangen.متأسفانه نقشه کاملاً خراب شد.
  • Ich hatte Angst, dass alles schiefgeht.من می‌ترسیدم که همه چیز خراب شود.