einschlafen
به خواب رفتن، خواب رفتن (عضو بدن)، آرام فوت کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
از حالت بیداری به خواب رفتن، خوابش بردن.
- Nach dem langen Tag schlief er sofort ein.بعد از روز طولانی، او بلافاصله به خواب رفت.
- Das Baby schläft friedlich in seinem Bettchen.نوزاد به آرامی در تخت کوچکش خوابیده است.
2
Dativ (Person)
بیحس شدن و گزگز کردن عضو بدن (خواب رفتن دست یا پا).
- Mir ist der Fuß eingeschlafen.پای من خواب رفت (بیحس شد).
- Nachdem sie lange auf dem Stuhl gesessen hatte, schlief ihr Bein ein.بعد از اینکه مدت طولانی روی صندلی نشسته بود، پایش خواب رفت.
3
intransitiv (بدون مفعول)
کمکم از رونق افتادن، متوقف شدن یا سرد شدن (رابطه، فعالیت، بحث).
- Die Diskussion schlief langsam ein.بحث به تدریج فروکش کرد.
- Das Projekt ist eingeschlafen, weil die Finanzierung fehlte.پروژه به دلیل کمبود بودجه متوقف شد.
4
intransitiv (بدون مفعول)
به آرامی و بیدرد درگذشتن (مفهوم محترمانه و ادبی برای مرگ).
- Er ist friedlich im Alter von 90 Jahren eingeschlafen.او در سن ۹۰ سالگی به آرامی درگذشت.
- Nach langer Krankheit ist sie sanft eingeschlafen.او پس از یک بیماری طولانی، به آرامی چشم از جهان فرو بست.