schlappmachen
از پا افتادن، تسلیم شدن؛ از کار افتادن (وسیله/باتری)
Bedeutungen
1
intransitiv
خسته و بیحال شدن، از پا افتادن یا جا زدن (انسان).
- Nach der langen Wanderung haben meine Beine schlappgemacht.بعد از پیادهروی طولانی، پاهایم از کار افتادند.
- Du kannst doch jetzt nicht einfach schlappmachen!تو که نمیتوانی همین الان از پا بیفتی!
2
intransitiv
خراب شدن، خالی شدن یا از کار افتادن (باتری، موتور، دستگاه).
- Der Akku meines Handys hat plötzlich schlappgemacht.باتری گوشیام ناگهان از کار افتاد.
- Der alte Motor hat auf halber Strecke schlappgemacht.موتور قدیمی در نیمه راه خراب شد.