schlechtmachen
بدگویی کردن، بد جلوه دادن، خراب کردن حال و هوا
Beispiele
- Gehören Sie zu denen, die rückwirkend alles schlechtmachen?آیا از کسانی هستید که با نگاه به گذشته همه چیز را بد جلوه میدهند؟
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی یا چیزی را بدنام کردن، از اعتبار انداختن یا ارزش آن را کم جلوه دادن.
- Er versucht immer, seine Konkurrenten schlechtzumachen.او همیشه سعی میکند رقبای خود را بدنام کند.
- Man sollte die Arbeit anderer nicht schlechtmachen.نباید کار دیگران را کوچک شمرد.
2
Akkusativ
حال و هوا، جو یا حس مثبت یک جمع را خراب کردن.
- Seine nörgelnde Art hat die ganze Stimmung schlechtgemacht.اخلاق نقنقو او کل حال و هوا را خراب کرد.
- Lass dir das Fest nicht von ihm schlechtmachen.نگذار او جشن را برایت خراب کند.