einschleichen
به آرامی وارد شدن، مخفیانه وارد شدن، به تدریج افزایش دادن (دوز دارو)
Bedeutungen
1
بدون مفعول (با sein)
یواشکی و بدون جلب توجه وارد جایی شدن، دزدکی آمدن
- Der Dieb schlich sich unbemerkt ins Haus ein.دزد بدون اینکه کسی متوجه شود، یواشکی وارد خانه شد.
- Er ist in den Raum eingeschlichen, um niemanden zu stören.او دزدکی وارد اتاق شد تا مزاحم کسی نشود.
2
sich + in + Akkusativ
به تدریج و نامحسوس وارد چیزی شدن یا رخنه کردن (مثلاً یک خطا، یک عادت)
- In die Software haben sich einige Fehler eingeschlichen.چندین خطا به تدریج وارد نرمافزار شدهاند.
- Es hat sich eine schlechte Angewohnheit in seinen Alltag eingeschlichen.یک عادت بد به تدریج وارد زندگی روزمره او شده است.