dahinschmelzen
آب شدن، ذوب شدن، از بین رفتن تدریجی
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به تدریج ذوب شدن یا از بین رفتن (مانند یخ، برف، یا به صورت مجازی برای امیدها، آرزوها).
- Der Schnee schmilzt langsam dahin.برف به آرامی ذوب میشود.
- Mit jedem Tag schmolzen seine Hoffnungen dahin.با هر روز، امیدهای او از بین میرفت.
2
intransitiv (بدون مفعول)
از شدت احساسات (معمولاً عشق یا دلتنگی) بسیار تحت تأثیر قرار گرفتن و تقریباً از حال رفتن.
- Sie schmolz dahin, als er ihr seine Liebe gestand.وقتی او عشقش را به او اعتراف کرد، او از شدت احساسات غرق شد.
- Er schmolz dahin, als er das süße Lächeln des Kindes sah.وقتی لبخند شیرین کودک را دید، از شدت محبت آب شد.