صفت
چرب و کثیف؛ (مجازی) چاپلوس، موذی، ناخوشایند
جملات نمونه برای schmierig:
Weil die ''schmierige'' Unterlage keinen Halt bot, rutschte ich aus.
چون سطح چرب و لغزنده بود، لیز خوردم.
Dieser ''schmierige'' Typ war mir zu aufdringlich.
این آدم موذی برای من خیلی پررو بود.
Solche ''schmierigen'' Witze höre ich mir nicht länger an.
من دیگر به چنین جوکهای زنندهای گوش نمیدهم.