schmirgeln
سنباده زدن، پولیش کردن
Beispiele
- Man baut sich eine Form, kippt flüssiges Metall herein, lässt es abkühlen, und ''schmirgelt'' das Rohr dann glatt.یک قالب میسازید، فلز مایع را درون آن میریزید، میگذارید خنک شود و سپس لوله را با سنباده صاف میکنید.
Bedeutungen
1
Akkusativ
یک سطح را با کاغذ سنباده کار کردن، سنباده زدن
- Er schmirgelt das Holz glatt.او چوب را صاف سنباده میزند.
- Du musst die Kanten noch schmirgeln.تو هنوز باید لبهها را سنباده بزنی.
2
sich
(انعکاسی) خود را سابیدن یا خراشیدن (معمولاً در مورد پوست)
- Die raue Kleidung schmirgelt sich auf der Haut.لباس زبر روی پوست میساید.
- Er hat sich beim Sturz die Knie geschmirgelt.او در هنگام سقوط زانوهایش را خراشید.