mitschnacken

Aussprache: /ˈmɪtˌʃnakn̩/
Wortzerlegung: mit·schnacken
فعل

با حرف زدن و هدایا اغوا کردن، راضی کردن (اغلب کودک را با غریبه)

Beispiele

  • Natürlich nicht allein, ich versuchte, Lisbeth ''mitzuschnacken''.البته نه تنها، سعی کردم لیسبت را با حرف زدن راضی کنم.

Bedeutungen

1 (kein Objekt oder mit + Dativ)

در یک گفتگو شرکت کردن، همراه با دیگران گپ زدن یا صحبت کردن (غیررسمی، اغلب منطقه‌ای).

  • Komm doch mal rüber und schnack mit!بیا اینجا و گپی بزن!
  • Sie saßen gemütlich zusammen und schnackten über alte Zeiten mit.آنها راحت کنار هم نشسته بودند و درباره زمان‌های قدیم گپ می‌زدند.