zusammenschrecken
وحشت کردن، جا خوردن، از جا پریدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ناگهان از خواب پریدن، یا به دلیل ترس، غافلگیری یا یک صدای بلند، یکباره تکان خوردن و از جا پریدن.
- Der laute Knall ließ sie im Schlaf zusammenschrecken.صدای بلند ناگهانی باعث شد او در خواب از جا بپرد.
- Er schrak vor dem unerwarteten Geräusch zusammen.او از صدای غیرمنتظره وحشت کرد و جا خورد.