einschreiten
مداخله کردن، وارد عمل شدن، پا در میانی کردن
Bedeutungen
1
bei + Dativ / gegen + Akkusativ
در یک موقعیت یا درگیری برای کمک یا جلوگیری از چیزی مداخله کردن
- Die Polizei musste einschreiten, um die Demonstration aufzulösen.پلیس مجبور شد برای متفرق کردن تظاهرات مداخله کند.
- Manchmal ist es besser, nicht sofort einzuschreiten.گاهی اوقات بهتر است فوراً مداخله نکرد.