einschreiten
مداخله کردن، وارد عمل شدن، پا در میانی کردن
Bedeutungen
1
bei + Dativ / gegen + Akkusativ
در یک موقعیت یا درگیری برای کمک، جلوگیری از آسیب یا برقراری نظم، وارد عمل شدن یا مداخله کردن.
- Die Polizei musste einschreiten, um den Streit zu beenden.پلیس مجبور شد برای پایان دادن به درگیری مداخله کند.
- Der Lehrer schritt bei den Rangeleien der Schüler ein.معلم بین دعواهای دانشآموزان پا در میانی کرد.