einschreiten

Aussprache: /ˈaɪ̯nʃʁaɪ̯tn̩/
Worttrennung: ein·schrei·ten
فعل

مداخله کردن، وارد عمل شدن، پا در میانی کردن

Bedeutungen

1 bei + Dativ / gegen + Akkusativ

در یک موقعیت یا درگیری برای کمک، جلوگیری از آسیب یا برقراری نظم، وارد عمل شدن یا مداخله کردن.

  • Die Polizei musste einschreiten, um den Streit zu beenden.پلیس مجبور شد برای پایان دادن به درگیری مداخله کند.
  • Der Lehrer schritt bei den Rangeleien der Schüler ein.معلم بین دعواهای دانش‌آموزان پا در میانی کرد.