mitschwingen
همنوا بودن، ارتعاش داشتن، حس شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
همراه با چیزی دیگر نوسان کردن یا طنینانداز شدن.
- Die Saiten der Gitarre schwangen noch nach.سیمهای گیتار هنوز مرتعش بودند.
- Der Ton schwang in der Stille mit.صدا در سکوت طنینانداز شد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
یک احساس، مفهوم یا ایده به صورت ضمنی یا پنهان در چیزی وجود داشتن یا همراهی کردن.
- In seiner Stimme schwang eine gewisse Traurigkeit mit.حس غم مشخصی در صدای او وجود داشت.
- Bei dieser Bemerkung schwang auch Kritik mit.در این اظهار نظر، انتقاد نیز نهفته بود.