schwänzeln
دم تکان دادن، چاپلوسی کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
دم خود را به چپ و راست تکان دادن (معمولاً نشانهای از شادی یا هیجان در حیوانات).
- Der Hund schwänzelte vor Freude, als sein Herrchen nach Hause kam.سگ از خوشحالی دم تکان داد وقتی صاحبش به خانه آمد.
- Die Katze schwänzelte unruhig hin und her.گربه بیقرار این طرف و آن طرف دم تکان میداد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
(مجازی، تحقیرآمیز) با حرکات اغراقآمیز و چاپلوسانه راه رفتن یا رفتار کردن.
- Er schwänzelte vor dem Chef herum, um eine Beförderung zu bekommen.او برای گرفتن ترفیع جلوی رئیس چاپلوسی میکرد.
- Sie verachtete die Leute, die so vor dem Lehrer schwänzelten.او از کسانی که اینطور جلوی معلم چاپلوسی میکردند، متنفر بود.