herumschwadronieren
لاف زدن، پرحرفی کردن، داستانهای اغراقآمیز تعریف کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
لاف زدن، رجزخوانی کردن، با آب و تاب و خودستایی حرف زدن، پرگویی کردن، اغلب در مورد موضوعاتی که از آنها اطلاع کمی دارند.
- Er schwadroniert gerne über seine angeblichen Erfolge herum.او دوست دارد درباره موفقیتهای ادعاییاش لاف بزند.
- Sie hörte ihm zu, wie er lautstark über Politik herumschwadronierte.او به او گوش داد که چگونه با صدای بلند درباره سیاست پرحرفی میکرد.