zuschwallen

Aussprache: /ˈtsuːˌʃvalən/
Worttrennung: zu·schwal·len
فعل

سیل حرف به سر کسی ریختن، با حرف زدن زیاد خسته کردن؛ بسته شدن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

بر اثر ورم یا تورم، بسته شدن یا مسدود شدن (مثلاً چشم، گلو).

  • Nach dem Insektenstich war sein Auge zugeschwallt.پس از نیش حشره، چشم او متورم و بسته شده بود.
  • Sein Hals war so zugeschwallt, dass er kaum sprechen konnte.گلویش آنقدر متورم بود که به سختی می‌توانست صحبت کند.
2 Akkusativ (jemanden zuschwallen)

کسی را با سیل حرف‌ها یا اطلاعات زیاد و پیوسته خسته کردن یا تحت فشار قرار دادن.

  • Der Verkäufer hat mich mit seinen Argumenten zugeschwallt.فروشنده مرا با استدلال‌هایش خسته کرد.
  • Sie wurde von ihrem Chef mit Anweisungen zugeschwallt.رئیسش او را با دستورالعمل‌ها بمباران کرد.