zuschwallen
سیل حرف به سر کسی ریختن، با حرف زدن زیاد خسته کردن؛ بسته شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بر اثر ورم یا تورم، بسته شدن یا مسدود شدن (مثلاً چشم، گلو).
- Nach dem Insektenstich war sein Auge zugeschwallt.پس از نیش حشره، چشم او متورم و بسته شده بود.
- Sein Hals war so zugeschwallt, dass er kaum sprechen konnte.گلویش آنقدر متورم بود که به سختی میتوانست صحبت کند.
2
Akkusativ (jemanden zuschwallen)
کسی را با سیل حرفها یا اطلاعات زیاد و پیوسته خسته کردن یا تحت فشار قرار دادن.
- Der Verkäufer hat mich mit seinen Argumenten zugeschwallt.فروشنده مرا با استدلالهایش خسته کرد.
- Sie wurde von ihrem Chef mit Anweisungen zugeschwallt.رئیسش او را با دستورالعملها بمباران کرد.