schwammig

Aussprache: /ˈʃvamɪç/
Worttrennung: schwam·mig
صفت

مبهم، نامشخص، اسفنجی

Bedeutungen

1

دارای بافتی نرم، متخلخل و قابل فشرده شدن مانند اسفنج؛ اسفنجی.

  • Der alte Schwamm war nach dem Waschen ganz schwammig.اسفنج قدیمی بعد از شستشو کاملاً اسفنجی شده بود.
  • Die Textur des Kuchens war leicht und schwammig.بافت کیک سبک و اسفنجی بود.
  • Der Boden fühlte sich nach dem Regen schwammig an.زمین بعد از باران حالت اسفنجی داشت.
2

غیرواضح، مبهم، نامشخص در بیان یا مفهوم؛ فاقد دقت.

  • Seine Antworten waren schwammig und nichtssagend.پاسخ‌های او مبهم و بی‌معنی بود.
  • Die Regeln sind zu schwammig formuliert, um sie eindeutig anzuwenden.قوانین آنقدر مبهم بیان شده‌اند که نمی‌توان به طور واضح آن‌ها را به کار برد.
  • Er gab eine schwammige Erklärung ab, die niemanden überzeugte.او توضیحی مبهم ارائه داد که کسی را متقاعد نکرد.