einschwatzen
به زور چیزی را به کسی قالب کردن، با حرف زدن کسی را متقاعد کردن، سر کسی کلاه گذاشتن
Bedeutungen
1
jemandem (Dativ) etwas (Akkusativ) einschwatzen
کسی را با حرف زدن متقاعد کردن که چیزی را بخرد یا کاری را انجام دهد (اغلب با مفهوم منفی، مثل قالب کردن چیزی به کسی یا فریب دادن).
- Der Verkäufer hat mir diese überteuerte Uhr eingeschwatzt.فروشنده این ساعت گرانقیمت را به من قالب کرد.
- Lass dir bloß nichts von ihm einschwatzen!اصلاً اجازه نده او چیزی به تو بفروشد!