فعل
دشوار بودن، سخت بودن، به زحمت انجام دادن
معانی و تعاریف schwerfallen:
- برای کسی دشوار یا سخت بودن، کاری برای کسی دشوار آمدن
جملات نمونه برای schwerfallen:
„«Nu macht bloß keine Trauerfeier», sagte er derb, obwohl ihm das Schlucken ''schwerfiel.''“
«فقط مراسم سوگواری راه نینداز»، او به درشتی گفت، هرچند قورت دادن غذا برایش سخت بود.
Das Lernen fällt ihm schwer.
درس خواندن برای او دشوار است.
Es fällt mir schwer, früh aufzustehen.
برای من سخت است که زود بیدار شوم.