صفت
سرگیجهآور، دچار سرگیجه
جملات نمونه برای schwindelig:
Mir ist immer ''schwindelig,'' wenn ich von einer hohen Brücke nach unten sehe.
وقتی از روی یک پل مرتفع به پایین نگاه میکنم، همیشه سرگیجه میگیرم.
Obwohl ich keine Kopfschmerzen habe, ist mir seit einiger Zeit ''schwindelig.''
اگرچه سردرد ندارم، اما مدتی است که سرگیجه دارم.
Die Einsätze am Roulettetisch gingen bald in ''schwindelige'' Höhen.
مبالغ روی میز رولت به زودی به ارتفاعات سرگیجهآوری رسیدند.