فعل
دروغ گفتن، کلک زدن، سرگیجه داشتن
معانی و تعاریف schwindeln:
- دروغ گفتن، تقلب کردن (برای فریب دادن)
- سرگیجه داشتن، احساس گیجی کردن
جملات نمونه برای schwindeln:
''Hast'' du schon wieder ''geschwindelt?''
باز هم «دروغ گفتهای»؟
Wegen einer solchen Kleinigkeit braucht man nicht zu ''schwindeln.''
برای چنین مسئله کوچکی نیازی به «دروغ گفتن» نیست.
Ihr ''schwindelte'', als sie die mit roten Teppichen belegte Treppe betrat und es ward ihr schwarz vor den Augen.
هنگامی که او پا روی پلههای پوشیده از فرش قرمز گذاشت، «سرگیجه گرفت» و چشمانش سیاهی رفت.