فعل
تاب خوردن، نوسان کردن، تکان دادن
معانی و تعاریف schwingen:
- (transitiv) چیزی را به جلو و عقب یا به اطراف حرکت دادن، تاب دادن.
- (intransitiv) تاب خوردن، نوسان کردن (مانند تاب، آونگ یا شاخه درخت).
- (sich schwingen) با حرکت سریع و جهشی به جایی رفتن یا روی چیزی نشستن.
جملات نمونه برای schwingen:
Die Glocken ''schwingen'' hin und her.
زنگها به این سو و آن سو «تاب میخورند».
Kunstvoll ''schwingen'' sie die Fahnen über ihren Köpfen.
آنها هنرمندانه پرچمها را بالای سرشان «تکان میدهند».
Er ''schwingt sich'' auf sein Motorrad und fährt davon.
او روی موتورش «میپرد» و دور میشود.