seelenlos
بیروح، بیجان، سرد، بیعاطفه
Bedeutungen
1
فاقد احساسات، شور و شوق یا عمق؛ سرد و بیعاطفه.
- Seine Rede war technisch korrekt, aber seelenlos.سخنرانی او از نظر فنی درست بود، اما بیروح بود.
- Die Stadt wirkte nach dem Krieg seelenlos und grau.شهر پس از جنگ بیروح و خاکستری به نظر میرسید.
- Er gab eine seelenlose Antwort, ohne wirkliches Interesse zu zeigen.او پاسخی بیعاطفه داد، بدون اینکه علاقه واقعی نشان دهد.
2
فاقد زندگی، انرژی یا جذابیت؛ بیجان.
- Das alte Haus stand verlassen und seelenlos da.خانه قدیمی متروک و بیجان ایستاده بود.
- Die Musik war monoton und seelenlos.موسیقی یکنواخت و بیجان بود.
- Ohne Pflanzen wirkt der Garten seelenlos.بدون گیاهان، باغ بیروح به نظر میرسد.