einspinnen
پیله کردن، تنیدن، خود را درگیر کردن، منزوی شدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas einspinnen)
پوشاندن یا احاطه کردن چیزی با تار یا نخ؛ تنیدن تار (مانند عنکبوت).
- Die Raupe spinnt sich in einen Kokon ein.کرم پیله خود را به دور خود میتند.
- Die Spinne hat ihr Netz in die Ecke des Raumes eingesponnen.عنکبوت تار خود را در گوشه اتاق تنیده است.
2
sich + in + Akkusativ
خود را درگیر چیزی کردن، درگیر موضوعی شدن (اغلب به صورت مجازی و انعکاسی)؛ منزوی شدن.
- Er hat sich in seine Arbeit so eingesponnen, dass er nichts anderes mehr wahrnimmt.او چنان در کارش غرق شده است که هیچ چیز دیگری را درک نمیکند.
- Sie spinnt sich immer mehr in ihre Probleme ein und isoliert sich von der Welt.او بیشتر و بیشتر در مشکلاتش فرو میرود و خود را از دنیا منزوی میکند.