herumspinnen
خیالبافی کردن، چرت و پرت گفتن، درست کار نکردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
خیالبافی کردن، چرت و پرت گفتن، حرفهای بیمعنی زدن.
- Hör auf, so einen Unsinn zu reden, du spinnst ja herum!بس کن این حرفهای بیمعنی را، تو داری چرت و پرت میگویی!
- Er saß nur da und spinnte herum, anstatt zu arbeiten.او فقط آنجا نشسته بود و خیالبافی میکرد، به جای کار کردن.
2
intransitiv / über + Akkusativ herumspinnen
در مورد چیزی به طور مداوم و بیهدف فکر کردن یا صحبت کردن.
- Sie spinnt schon seit Tagen über diese eine Sache herum.او چندین روز است که مدام به این یک موضوع فکر میکند.
- Hör auf, über die Vergangenheit herumzuspinnen!بس کن اینقدر در مورد گذشته فکر کردن!