einspinnen

Aussprache: /ˈaɪ̯nˌʃpɪnən/
Worttrennung: ein·spin·nen
فعل

پیله کردن، خود را درگیر کردن، منزوی شدن

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را با تار یا نخ پوشاندن، تنیدن (تار)

  • Die Spinne hat ihr Opfer in ein Netz eingesponnen.عنکبوت طعمه‌اش را در تاری پیچید.
  • Der Kokon ist fest um die Raupe eingesponnen.پیله محکم دور کرم ابریشم تنیده شده است.
2 sich + in + Akkusativ

خود را در چیزی پیچیدن، خود را درگیر چیزی کردن (معمولاً به صورت استعاری و انعکاسی)

  • Er hat sich in seine Gedanken eingesponnen und nichts um sich herum bemerkt.او در افکارش غرق شد و متوجه هیچ چیز اطرافش نشد.
  • Sie spinnt sich gerne in ihre eigene Welt ein.او دوست دارد خود را در دنیای خودش غرق کند.