kopfstehen
روی سر ایستادن، به هم ریختن اوضاع
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به معنای واقعی کلمه روی سر ایستادن (حرکت ورزشی).
- Der Akrobat konnte mühelos kopfstehen.آکروبات میتوانست به راحتی روی سر بایستد.
- Kinder lieben es, auf dem Kopf zu stehen.بچهها دوست دارند روی سر بایستند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
دچار آشفتگی، هیجان زیاد یا هرجومرج شدن (استعاری).
- Seit dem Unfall steht bei ihnen zu Hause alles Kopf.از زمان تصادف همه چیز در خانه آنها به هم ریخته است.
- Die Nachricht von der plötzlichen Änderung hat alle Kopf stehen lassen.خبر تغییر ناگهانی همه را متعجب و سردرگم کرد.