stillstehen
بیحرکت ایستادن، متوقف شدن، راکد ماندن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
حرکت نکردن و ثابت ماندن در یک مکان (برای افراد، اشیاء، وسایل نقلیه، دستگاهها).
- Der Verkehr stand wegen des Unfalls still.ترافیک به دلیل تصادف متوقف شده بود.
- Bitte stillstehen, die Kamera macht ein Foto.لطفاً بیحرکت بایستید، دوربین عکس میگیرد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
راکد ماندن، پیشرفت نکردن یا متوقف شدن (برای زمان، روندها، اقتصاد، توسعه).
- Die wirtschaftliche Entwicklung steht seit Monaten still.رشد اقتصادی از ماههاست که راکد مانده است.
- Die Zeit schien stillzustehen, als er sie zum ersten Mal sah.به نظر میرسید زمان متوقف شده است، وقتی او او را برای اولین بار دید.