stillstehen

Aussprache: /ˈʃtɪlˌʃteːən/
Worttrennung: still·ste·hen
فعل

بی‌حرکت ایستادن، متوقف شدن، راکد ماندن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

حرکت نکردن و ثابت ماندن در یک مکان (برای افراد، اشیاء، وسایل نقلیه، دستگاه‌ها).

  • Der Verkehr stand wegen des Unfalls still.ترافیک به دلیل تصادف متوقف شده بود.
  • Bitte stillstehen, die Kamera macht ein Foto.لطفاً بی‌حرکت بایستید، دوربین عکس می‌گیرد.
2 intransitiv (بدون مفعول)

راکد ماندن، پیشرفت نکردن یا متوقف شدن (برای زمان، روندها، اقتصاد، توسعه).

  • Die wirtschaftliche Entwicklung steht seit Monaten still.رشد اقتصادی از ماه‌هاست که راکد مانده است.
  • Die Zeit schien stillzustehen, als er sie zum ersten Mal sah.به نظر می‌رسید زمان متوقف شده است، وقتی او او را برای اولین بار دید.