dabeistehen
حضور داشتن، کنار ایستادن، حمایت کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
در جایی حاضر بودن و تماشا کردن بدون مداخله مستقیم یا مشارکت فعال.
- Ich stand nur dabei und sah, was passierte.من فقط آنجا ایستادم و تماشا کردم که چه اتفاقی میافتد.
- Er stand bei dem Unfall dabei, konnte aber nichts tun.او در صحنه تصادف حضور داشت، اما کاری از دستش برنمیآمد.
2
jemandem (Dativ)
پشتیبانی کردن از کسی، همراه و حامی کسی بودن در شرایط سخت.
- In dieser schweren Zeit stand sie ihm immer dabei.در این دوران سخت، او همیشه حامی او بود.
- Wir müssen unseren Freunden jetzt dabei stehen.ما باید اکنون از دوستانمان حمایت کنیم.