davonstehlen
دزدکی رفتن، یواشکی رفتن، در رفتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
دزدکی و بدون جلب توجه فرار کردن یا یواشکی رفتن.
- Als niemand hinsah, stahl er davon.وقتی کسی نگاه نمیکرد، او یواشکی رفت.
- Der Dieb stahl davon, bevor die Polizei eintraf.دزد قبل از رسیدن پلیس، دزدکی فرار کرد.
2
sich + (von + Dativ)
(مجازی) از وظیفه یا مسئولیتی با دزدکی فرار کردن شانه خالی کردن.
- Er versuchte, sich von seinen Pflichten davonzustehlen.او تلاش کرد از وظایف خود شانه خالی کند.
- Sie konnte sich nicht von der Verantwortung davondiehlen.او نتوانست از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند.