starren

Aussprache: /ˈʃtarn̩/
Wortzerlegung: star·ren
فعل

خیره شدن، زل زدن؛ یا مملو از چیزی بودن

Beispiele

  • Ich ''starrte'' fassungslos auf das teure Auto.من با بهت به ماشین گران‌قیمت «starrte» (خیره شدم).
  • Man muss wieder einmal den Boden wischen, der ''starrt'' ja vor Dreck.باید دوباره زمین را تمیز کرد، از کثیفی «starrt» (مملو است).

Bedeutungen

1 auf + Akkusativ

خیره شدن، زل زدن (به چیزی)؛ نگاه کردن طولانی و ثابت به یک نقطه یا شخص

  • Er starrte lange auf das Bild.او مدت طولانی به تصویر خیره شد.
  • Warum starrst du mich so an?چرا اینطور به من زل زده‌ای؟
2 (intransitiv)

خیره ماندن، بی‌حرکت ماندن (از ترس یا تعجب)؛ از شدت احساسات قادر به حرکت یا واکنش نبودن

  • Sie starrte vor Schreck.او از ترس خشکش زد.
  • Das Kind starrte mit großen Augen.کودک با چشمان درشت خیره مانده بود.