starren
خیره شدن، زل زدن؛ یا مملو از چیزی بودن
Beispiele
- Ich ''starrte'' fassungslos auf das teure Auto.من با بهت به ماشین گرانقیمت «starrte» (خیره شدم).
- Man muss wieder einmal den Boden wischen, der ''starrt'' ja vor Dreck.باید دوباره زمین را تمیز کرد، از کثیفی «starrt» (مملو است).
Bedeutungen
1
auf + Akkusativ
خیره شدن، زل زدن (به چیزی)؛ نگاه کردن طولانی و ثابت به یک نقطه یا شخص
- Er starrte lange auf das Bild.او مدت طولانی به تصویر خیره شد.
- Warum starrst du mich so an?چرا اینطور به من زل زدهای؟
2
(intransitiv)
خیره ماندن، بیحرکت ماندن (از ترس یا تعجب)؛ از شدت احساسات قادر به حرکت یا واکنش نبودن
- Sie starrte vor Schreck.او از ترس خشکش زد.
- Das Kind starrte mit großen Augen.کودک با چشمان درشت خیره مانده بود.