zusammenstehen
کنار هم ایستادن، متحد بودن، حمایت کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ایستادن در کنار یکدیگر از نظر فیزیکی، نزدیک هم بودن.
- Die Soldaten standen dicht zusammen im Regen.سربازان در باران نزدیک به هم ایستاده بودند.
- Wir standen in der Menge eng zusammen, um uns warm zu halten.ما در جمعیت نزدیک به هم ایستادیم تا گرم بمانیم.
2
intransitiv (بدون مفعول)
در شرایط دشوار یا بحرانی، همبستگی نشان دادن، از یکدیگر حمایت کردن و با هم متحد بودن.
- In dieser schweren Zeit müssen wir als Familie fest zusammenstehen.در این دوران سخت، ما باید به عنوان یک خانواده محکم در کنار هم بایستیم.
- Die Nachbarn standen in der Not zusammen und halfen sich gegenseitig.همسایگان در شرایط سخت با هم متحد شدند و به یکدیگر کمک کردند.