fortsterben
از بین رفتن تدریجی، مردن نسلها
Bedeutungen
1
intransitiv
به تدریج از بین رفتن یا منقرض شدن نسلها، سنتها یا گونهها
- Viele alte Handwerkskünste sterben langsam fort.بسیاری از هنرهای دستی قدیمی به آرامی در حال از بین رفتن هستند.
- Wenn keine Maßnahmen ergriffen werden, wird diese Tierart fortsterben.اگر اقداماتی صورت نگیرد، این گونه جانوری منقرض خواهد شد.