stillhalten
بیحرکت ماندن؛ اقدامی نکردن؛ مقاومت نکردن
Beispiele
- Wenn das Parlament jetzt ''stillhalten'' würde, wäre diese Argumentation ad absurdum geführt.اگر پارلمان اکنون "بیحرکت میماند" (هیچ اقدامی نمیکرد)، این استدلال به پوچی میگرایید.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
بیحرکت ماندن، تکان نخوردن.
- Das Kind konnte beim Arzt nicht stillhalten.کودک نتوانست نزد پزشک آرام بماند (بیحرکت بماند).
- Bitte halten Sie still, ich muss ein Foto machen.لطفاً بیحرکت بمانید، باید یک عکس بگیرم.
2
(intransitiv)
سکوت کردن و دخالت نکردن، به خصوص وقتی که باید اعتراض کرد یا کاری انجام داد.
- Er konnte nicht länger stillhalten und musste seine Meinung sagen.او دیگر نتوانست سکوت کند و مجبور شد نظرش را بگوید.
- Die Regierung hielt still, während die Krise sich verschärfte.دولت در حالی که بحران تشدید میشد، سکوت کرد.