فعل
تغییر دادن / جابجا کردن (بین دو چیز، مثلاً زبان)
معانی و تعاریف switchen:
- بین دو یا چند حالت، برنامه، زبان و غیره تغییر کردن یا تغییر دادن
- (مجازی) تغییر جهت دادن، تغییر موضوع دادن یا تغییر عقیده دادن
جملات نمونه برای switchen:
„Es ist spannend zu verfolgen, wie flexibel jüdische Migranten nach ihrer Ankunft am Rhein ihre neuen Umgangssprachen adaptieren, gleichzeitig sprachliche Traditionen bewahren und im Umgang mit ihren neuen Nachbarn virtuos zwischen Sprachen ''switchen'' können.“
جالب است که ببینیم مهاجران یهودی پس از ورود به راین چقدر انعطافپذیرانه زبانهای محاورهای جدید خود را تطبیق میدهند، در عین حال سنتهای زبانی را حفظ میکنند و میتوانند در تعامل با همسایگان جدید خود به طرز ماهرانهای بین زبانها جابجا شوند.
Ich muss schnell zwischen den Programmen switchen.
من باید سریع بین برنامهها سوئیچ کنم.
Er switcht oft von Deutsch auf Englisch.
او اغلب از آلمانی به انگلیسی تغییر زبان میدهد.