tellergroß
به اندازه یک بشقاب، بزرگ در حد یک بشقاب
Bedeutungen
1
به اندازهای بزرگ که با یک بشقاب مقایسه شود؛ معمولاً برای توصیف اشیاء گرد و نسبتاً بزرگ به کار میرود.
- Sie servierte uns einen Kuchen, der fast tellergroß war.او کیکی را به ما تعارف کرد که تقریباً به اندازه یک بشقاب بود.
- Der Mond stand heute Abend tellergroß am Himmel.امشب ماه به بزرگی یک بشقاب در آسمان بود.
- Er trug einen Hut mit einer tellergroßen Krempe.او کلاهی با لبهای به اندازه یک بشقاب بر سر داشت.