todmüde
به شدت خسته، از پا افتاده
Bedeutungen
1
بسیار خسته و کوفته؛ به حدی که توانایی انجام هیچ کاری را ندارد.
- Nach der langen Wanderung war ich todmüde.بعد از پیادهروی طولانی، از پا افتاده بودم.
- Er kam nach Hause und fiel todmüde ins Bett.او به خانه آمد و از خستگی زیاد به تخت افتاد.
- Die Arbeit hat mich heute todmüde gemacht.کار امروز مرا به شدت خسته کرد.