zusammentreffen
ملاقات کردن، همزمان شدن (رویدادها)، تلاقی کردن
Bedeutungen
1
mit + Dativ (mit jemandem / etwas zusammentreffen)
دو یا چند نفر به طور اتفاقی یا برنامهریزی شده با یکدیگر دیدار کردن یا برخورد کردن.
- Ich bin gestern zufällig meinen alten Schulfreund auf der Straße getroffen.من دیروز به طور اتفاقی دوستم از دوران مدرسه را در خیابان ملاقات کردم.
- Die beiden Delegationen treffen sich morgen zu einem Gespräch.دو هیئت فردا برای گفتگو با یکدیگر ملاقات میکنند.
2
ohne Objekt / intransitiv
چند رویداد، عامل، شرایط یا حادثه به طور همزمان رخ دادن و مصادف شدن.
- Dieses Jahr treffen die Feiertage ungünstig zusammen.امسال تعطیلات به شکلی نامناسب همزمان شدهاند.
- Seine berufliche und private Krise trafen zur gleichen Zeit zusammen.بحران شغلی و شخصی او همزمان رخ دادند.
3
ohne Objekt / intransitiv
دو مسیر، خط، رودخانه یا پدیده به یکدیگر پیوستن و تلاقی کردن.
- An dieser Stelle treffen sich drei Wanderwege.در این نقطه سه مسیر پیادهروی به هم میرسند.
- Die beiden Flüsse treffen in einem breiten Tal zusammen.دو رودخانه در یک دره عریض به هم میپیوندند.