umherreisen
سفر کردن، گشت و گذار کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (ohne Objekt)
به اطراف سفر کردن، سرگردان بودن، بدون مقصد مشخصی گشتن
- Früher sind viele Händler von Dorf zu Dorf umhergereist.قبلاً بسیاری از بازرگانان از دهی به ده دیگر سفر میکردند.
- Er reiste jahrelang als Musiker umher.او سالها به عنوان یک موسیقیدان سرگردان بود.