umkommen

Aussprache: /ˈʊmkɔmən/
Wortzerlegung: um·kom·men
فعل

جان باختن، تلف شدن

Bedeutungen

1 bei/durch/in + Dativ/Akkusativ

در اثر حادثه، جنگ، بلاهای طبیعی یا فاجعه مردن و جان باختن

  • Viele Menschen sind bei der Katastrophe umgekommen.بسیاری از افراد در آن فاجعه جان باختند.
  • Er ist im Krieg umgekommen.او در جنگ کشته شد.
2 intransitiv

تلف شدن (حیوانات)، فاسد و نابود شدن (گیاهان یا محصولات)

  • Die Pflanzen sind im Frost umgekommen.گیاهان در یخبندان نابود شدند.
  • Viele Tiere sind durch die Kälte umgekommen.حیوانات زیادی از سرما تلف شدند.
3 vor + Dativ

کلافه و هلاک شدن از شدّت احساسی یا نیازی (عامیانه)

  • Ich komme vor Durst fast um.من نزدیک است از تشنگی هلاکت شوم.