umnachten
ذهن را تار کردن، گیج کردن، مختل کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas umnachten)
چیزی را در تاریکی شب فرو بردن، تاریک کردن، شب را بر چیزی گستراندن.
- Die Dunkelheit umnachtete das Tal.تاریکی دره را فرا گرفت.
- Der Nebel umnachtete die Sicht.مه دید را تار کرد.
2
Akkusativ (jemanden umnachten)
ذهن کسی را تیره و تار کردن، گیج کردن، عقل کسی را زایل کردن (اغلب به صورت مجهول).
- Die Nachricht hat ihn völlig umnachtet.آن خبر او را کاملاً گیج و مبهوت کرد.
- Er war von der Angst umnachtet.او از ترس گیج و مبهوت شده بود.