umpurzeln

Aussprache: /ˈʊmpʊʁtsl̩n/
Wortzerlegung: um·pur·zeln
فعل

افتادن، واژگون شدن، از جا کنده شدن

Beispiele

  • Diese auf Glanz hergerichteten Großstadtvillen scheinen beim bloßen Knall der Granaten ''umgepurzelt'' zu sein wie die Kartenhäuser.این ویلاهای شهری که برای درخشش آماده شده بودند، به نظر می‌رسید که با اولین صدای انفجار گلوله‌ها مانند خانه‌های کاغذی واژگون شده باشند.

Bedeutungen

1 intransitiv

به دلیل از دست دادن تعادل یا ضربه، به زمین افتادن یا واژگون شدن (اغلب به صورت ناگهانی و کمی بی‌دست و پا).

  • Das kleine Kind ist beim Spielen umgepurzelt.بچه کوچک هنگام بازی غلتید و افتاد.
  • Der Stuhl purzelte um, als er sich darauf setzte.صندلی وقتی او روی آن نشست، واژگون شد.