umsegeln
دور زدن، واژگون شدن
Beispiele
- Ich habe die Eisplatte nicht gesehen, bin ausgerutscht und ''umgesegelt''.من صفحه یخی را ندیدم، لیز خوردم و واژگون شدم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با کشتی یا قایق به دور چیزی گشتن؛ دور زدن با کشتی؛ دریانوردی کردن به دور چیزی
- Magellan hat als Erster die Welt umsegelt.ماژلان برای اولین بار دور دنیا را با کشتی پیمود.
- Wir wollen die Insel in einer Woche umsegeln.ما میخواهیم در یک هفته دور جزیره را با قایق بگردیم.