umstrahlen
احاطه کردن با نور، درخشان کردن، نورانی کردن
Beispiele
- Die Lüfte des Himmels umflossen sie, Des Himmels Schimmer ''umstrahlten'' sie.هوا او را احاطه کرده بود، درخشش آسمان او را احاطه کرده بود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
نور یا درخشش را در اطراف چیزی منتشر کردن، آن را از همه جهات روشن کردن.
- Ein Heiligenschein umstrahlte das Haupt der Figur.هالهای از نور سر مجسمه را احاطه کرده بود.
- Die Sonne umstrahlte die Berggipfel in goldenem Licht.خورشید قلههای کوه را با نوری طلایی درخشان کرده بود.