unbändig
مهارناپذیر، سرشار، شدید
Bedeutungen
1
غیرقابل کنترل، سرکش، مهارنشدنی (اغلب در مورد کودکان، حیوانات یا احساسات)
- Das unbändige Kind rannte durch den Garten.کودک مهارنشدنی در باغ میدوید.
- Ihre unbändige Freude war ansteckend.شادی مهارنشدنی او مسری بود.
- Der Hund war so unbändig, dass wir ihn kaum halten konnten.سگ آنقدر مهارنشدنی بود که به سختی میتوانستیم آن را نگه داریم.
2
بسیار زیاد، فراوان، سرشار (اغلب در مورد رشد، اشتیاق یا انرژی)
- Das unbändige Wachstum der Pflanzen überraschte den Gärtner.رشد سرشار گیاهان باغبان را شگفتزده کرد.
- Er hatte eine unbändige Lust zu reisen.او اشتیاق شدیدی برای سفر داشت.
- Die unbändige Energie der Jugend ist beeindruckend.انرژی بیپایان جوانی تاثیرگذار است.