unbehaust
بیسرپناه، بیخانمان
Bedeutungen
1
فاقد سرپناه یا خانه؛ بیخانمان. (بیشتر ادبی یا رسمیتر از wohnsitzlos)
- Die Flüchtlinge waren unbehaust und suchten Schutz.پناهندگان بیسرپناه بودند و به دنبال پناهگاه میگشتند.
- Nach dem Brand waren sie völlig unbehaust.پس از آتشسوزی، آنها کاملاً بیسرپناه بودند.
- Er fühlte sich in der fremden Stadt unbehaust.او در شهر غریب احساس بیسرپناهی میکرد.