ungelöst

Aussprache: /ˌʊnɡəˈløːst/
Worttrennung: un·ge·löst
صفت

حل نشده، بی‌پاسخ

Bedeutungen

1

چیزی که هنوز راه‌حلی برای آن پیدا نشده یا به نتیجه نرسیده است (مانند مسئله، معما، جرم).

  • Das Rätsel bleibt ungelöst.معما حل نشده باقی می‌ماند.
  • Viele Kriminalfälle sind noch ungelöst.بسیاری از پرونده‌های جنایی هنوز حل نشده‌اند.
  • Die Frage nach dem Sinn des Lebens ist oft ungelöst.پرسش درباره معنای زندگی اغلب بی‌پاسخ است.
2

چیزی که هنوز مورد توافق یا تصمیم‌گیری قرار نگرفته است (مانند موضوع، اختلاف).

  • Die politischen Probleme sind noch ungelöst.مشکلات سیاسی هنوز حل نشده‌اند.
  • Eine wichtige Frage bleibt ungelöst: Wer ist schuld?یک سوال مهم بی‌پاسخ می‌ماند: تقصیر کیست؟
  • Der Konflikt zwischen den beiden Ländern ist noch ungelöst.اختلاف بین دو کشور هنوز حل نشده است.