unlösbar
جداییناپذیر، حلنشدنی، غیرقابل تفکیک
Bedeutungen
1
چیزی که نمیتوان آن را حل کرد، از هم جدا کرد یا از بین برد؛ غیرقابل حل، غیرقابل تفکیک.
- Das Problem erwies sich als unlösbar für die kleine Gruppe.این مشکل برای گروه کوچک غیرقابل حل بود.
- Sie waren durch eine unlösbare Bindung verbunden.آنها با پیوندی جداییناپذیر به هم متصل بودند.
- Die Frage nach dem Sinn des Lebens ist oft unlösbar.پرسش درباره معنای زندگی اغلب حلنشدنی است.