unlustig
بیمیل، بیحوصله، غمگین، بدون شادی
Bedeutungen
1
فاقد شادی، سرور یا علاقه؛ غمگین یا بیحوصله بودن.
- Nach der schlechten Nachricht war die Stimmung im Raum sehr unlustig.پس از خبر بد، جو اتاق بسیار غمگین بود.
- Er wirkte heute unlustig und müde.او امروز بیحوصله و خسته به نظر میرسید.
- Die Feier war leider etwas unlustig, weil viele Gäste nicht gekommen waren.متأسفانه جشن کمی بیروح بود، زیرا بسیاری از مهمانان نیامده بودند.